آوازه دلهای شکسته
2 / 9 / 1392برچسب:شعر راز گل شقایق, :: 17:25 :: نويسنده : هادی MB
شقایق شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم * گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی * یکی از روزهایی که.... زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت * تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت * ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته * و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود * نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- * طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم * بگیرند ریشه اش را و بسوزانند * شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد * چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده ویک دم هم نیاسوده * که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من * به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکردو به ره افتاد...... واو می رفت و.... من در دست او بودم واو هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد * پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت * به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست * اگر گل ریشه اش سوزد که وای من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست * خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را * چنان می رفت و من در دست اوبودم وحالامن..... تمام هست اوبودم * دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب نسیمی در بیابان کو ؟ * و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت * که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد * کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی * زهم بشکافت زهم بشکافت * اما ! آه ! ! صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد * نمی دانم چه می گویم ؟! به جای آب خونش را به من می دادو بر لب های او فریاد * بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل * ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی ونام من شقایق شد گل همیشه عاشق ش پایان حکایتم شنیدنی است من عاشق او بودمو او عاشق او
ای عشق مددکن که به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یامن برسم به یار،یا یار به منن یاهردو بمیریم وبه پایان برسیم خدایاکسی راکه قسمت دیگریست سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد وروزهای خوشیش برای دیگری
یه وقتایی خودم رو بغل میکنم،میگم: غصه نخور،دیوونه!من که باهاتم...
قرارمان فصل انگور... شراب که شدم بیا... تو جام بیار... من جان ... جام را خالی از جان کن هراسی نیست. فقط تو خوش باش همین مرا کافیست
امروز خسته تراز هر روزم کاش میشد گوشه ای نوشت : خدایا خستم فردا بیدارم کن
پسر: سلام عزیزم،خوبی؟کجایی؟ دختر: سلام گلم.اصلا خوب نیستم،تازه رسیدم،خیلی خستم میخوام بخوابم. دختر:تو کجایی؟ پسر: من تو مهمونی درست پشتتم.
عمر من با دوریش با غم گذشت غم چه باشد بر سرم ماتم گذشت سینه ام از عشق او آتش گرفت شعله اش از عالمو آدم گرفت
من آهنگ غریبه روزگارم... غم در انتهای سینه دارم... تمام هستیم یک قلب پاک است که آنرا زیرپایت میگذارم....
امشب شب رویای تو بودو تو نبودی در دل،همه آوای تو بود و تو نبودی دل زیر لب ،آهسته تمنای تو میکرد در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
روزگاری مثل گل ماهم نگاری داشتیم این چنین خارنبودیم،اعتباری داشتیم ای که مارادیده ای در زمستان باپشت خم این زمستان را مبین ماهم بهاری داشتیم
آنقدر دلتنگم که حتی ابلیس ! بر وسعت این دلتنگی سجده میکند !
گر رفاقت سوختن و ساختن است یا به میدان محبت سرخودباختن است من به میدان رفاقت گذرم از سرخویش تابدانند که این حاصل دل باختن است
مصرعی از قلب من،بامصرعی از قلب تو، شاه بیتی میشود در دفتر و دیوان عشق دل ناله کند از من،من ناله کنم از دل ، یا رب تو قضاوت کن،دیوانه منم یا دل ...
شاید آن روزکه سهراب مینوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبر از دله پردردگل یاس نداشت،
باید اینطور نوشت: چه شقایق باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست زندگی در گرو خاطره هاست خاطره در گرو فاصله هاست فاصله تلخ ترین خاطره هاست...
فراموشکردنت کار سختی نیست ! کافیست دراز بکشم و چشم هایم راببندم و برای همیشه...بمیرم
من هم مثله همه دل داشتم... عاشق بودم... عاشق بودم نه هوس باز... یه عاشق پاک همانند مجنون... ولی از بخت بد من این بار لیلی به کسی دیگر دل میبندد... نه مجنون خودش...
زندگی یک بازی درد آور است زندگی یک اول بی آخر است زندگی کردیم ، اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غمها خوش است با همین بیش و همین کم ها خوش است با ختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
برو!برو ای دوست،برو! برو ای دختر پالان محبت بر دوش.! دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش... من دگرسیرم...سیر!... بخداسیرم ازین عشق دو پهلوی توپست! تف برآن دامن پستی که تورا پروردست! کم بگو،جاه توکو؟!مال توکو برده ی زر! کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر! گر طلا نیست مرا،تخم طلا!...مردم من، زاده رنجم و پرورده دامان شرف. آتش سینه صدها تن دلسردم من! دل من چون دل تو،صحنه دلقکها نیست! دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست! دل من مامن صدشور و بسی فریاد است: ضربانش:جرس قافله ی زنده دلان طپش طبل ستم کوب،ستم کوفتگان چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان «تک تک»ساعت،پایان شب بیداد است! دل من،ای زن بدبخت هوس پرور پست! شعله آتش«شیرین»شکن«فرهاد»است! حیف ازین قلب،ازین قبر طرب پروردرد که بفرمان تو.تسلیم تو جانی کردم، حیف از آن عمر؛که با سوز شراری جانسوز پایمال هوسی هرزه و آنی کردم! در عوض با من شوریده،چه کردی؟نامرد! دل به من دادی؟نیست؟ صحبت دل مکن،این لانه شهوت دل نیست! دل سپردن اگر این است!که این مشکل نیست! هان!بگیر،این دلت،ازسینه فکندیم به در! ببرش دور...ببر! ببرش تحفه ز بهر پدرت،گرگ پدر!
او رفت ...من خودم اورا فرستادم! ولی پس از رفتن او احساس کردم که هیچکس را نمیتوانم واقعا دوست داشته باشم!... باورکنید هیچ نمیدانستم که با مرگ او،عشق من هم واسه همیشه میمیرد ولی چیکار میتونم بکنم...رفته بود...مرده بود...وهرچه داشتم از خودش همراه با خودش برده بود
وقتی که خاکم می کنن،بهش بگین پیشم نیاد بگیدکه رفت مسافرت،بگیدشماره ای نداد یجوربگین که آخرش،ازحرفاتون هول نکنه طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه دونه به دونه عکسهاموبردارید آتیش بزنید هرچی که خاطره دارم،بریدو از بیخ بکنید نزارید از اسم من،یه کلمه جا بمونه نمیخوام هیچ وقت تنموتوی گورم بلرزونه بروآتیش به قلب من نزن،بزارنگاهت از یادم بره بزارواسه همیشه قلب من،چال بشه با کلی خاطره برو نمیخوام ببینی خونه من خالی شده همدم من بجای تو ریگ های پوشالی شده
اونکه میگفت میمرد برات،دیدی راستی راستی مرد رفت وهمه خاطره اش هم،به خاطرت برداشتو برد بهش بگین نشست به پات،بهش بگین نیومدی بگین هنوز دوست داره،بااینکه قیدشو زدی نشونی قبرمنوبهش ندین،خوب میدونه میادجای همیشگی سرقرار،تورود خونه برو آتیش به قلب من نزن،بزارنگات یادم بره بزار واسه همیشه قلب من،چال بشه باکلی خاطره
چقد سخته وقتی تو هق هق گریه هات نفس کم بیاری
ولی عشقت به یکی دیگه بگه نفسم
خدایا حواست هست !
صدایه گریه هام از همون گلویی میاد که تو...
از رگش بهم نزدیکتری
امروزمعلم عشق گفت:
دوخط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند.مگراینکه یکی ازآنها خودرا بشکند.
گفتم:من که خودراشکستم پس چرا به او نرسیدم؟
لبخند تلخی زدو گفت:شایداوهم بسوی خط دیگری شکسته باشد
لعنت به همه قانون های دنیا که درآن شکستن دل پیگرد قانونی ندارد
شایدامروزگلهایی که برایت میفرستم رو پس بدی امایروز سره قبرم گل میاری شاید امروز دست به دستم ندی امایروزس دست رو سنگه قبرم میکشی شایدامروز باهام حرف نزنی امایروز سره قبرم التماس میکنی باهات حرف بزنم
ازیکی پرسیدند :چراسیگاری شدی ؟ گفت یه روزبارون میومد...تنهابودم... پرسیدند:خب چرا ترکش کردی؟ گفت:یروز بارون میومد...دیگه تنها نبودم... پرسیدند:چرا الکلی شدی و دوباره سیگاروشروع کردی؟ گفت:یروز بارون میومد...دوباره تنها بودم... پرسیدند:چرا آوردنت اینجا وبستریت کردنت؟ گفت:یروزبارون میومد...تنهابودم...توخیابون دیدمش...اون تنها نبود...
بخدا این رسمش نیست
گرنیایی تا قیامت انتظارت میکشم منت عشق از نگاهه پرگناهت میکشم نازچندین ساله چشم خمارت میکشم تانفس باقیست اینجا انتظارت میکشم دردم این نیست که او عاشق نیست دردم این است که معشوق من از عشق تهی ست دردم اینست که با دیدن این سردی ها من چرا دل بستم |
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |